رابطه بین كشمكش ها و روابط معيوب خانوادگي و فرار از مدرسه
این مقاله برگرفته از پایان نامه کارشناسی ارشد(مروتی-دانشگاه علامه طباطبایی) می باشد.
خانواده، اولين و مهمترين نهاد در تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامي است واولين مدرسه اي است كه انسان در آن تعليم مي يابد و با اصول زندگي اجتماعي آشنا
مي شود. خانه فضايي است كه در آن ارزش هاي اخلاقي و اجتماعي از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود و باعث رشد عاطفي ، اخلاقي و اجتماعي افراد مي شود. شخصيت هر فرد در خانواده شكل مي گيرد و در واقع شخصيت افراد به طور مستقيم تحت تأثير رفتار هاي واقعي والدين و در جريان تعامل با آنها شكل مي گيرد.
در جريان رشد، محيط و شرايط خانواده مي تواند يك عامل مثبت و مهيا كننده زمينه هاي رشد و يا يك عامل مختل و باز دارنده باشد. ويژگيهايي از قبيل احساس امنيت، اعتماد به نفس وآرامش خاطر در كودك، نتيجه وجود يك محيط و فضاي خانوادگي آرام و گرم و صميمي است و برعكس در صورتي كه در خانواده ها سوء ظن، تنش، عيبجويي و تعارض در الگوهاي رفتاري وجود داشته باشد،كودك در يافتن هويت خويش، ايجاد روابط مطلوب با ديگران و رشد سالم رواني – رفتاري دچار مشكل خواهد شد (تاجيك اسماعيلي ، 1370).
براي سازگاري با تغييرات ناشي از بلوغ و نوجواني، تغيير الگوهاي شكل گرفته در روابط فرزند – والدين نه براي فرزندان و نه براي والدين كار چندان ساده اي نيست. ولي ايجاد ارتباط مؤثر و جوي پذيرا در خانواده، مشكلات و تضادهاي مرحله انتقال از كودكي به نوجواني را كاهش مي دهد (ما سن و همكاران، ترجمه ياسايي، 1380).
والدين به عنوان اولين مربي و معلم كودك، در تربيت و چگونگي رفتارهاي وي مهمترين نقش را ايفا ميكنند و بيتوجهي و اهمال در اين امر عواقب وخيمي را در زندگي كودك به وجود ميآورد. رفتار كودك عكسالعملي به عوامل محيطي و خصوصاً به عملكرد والدينش ميباشد. چنانچه رفتار والدين با كودك براساس صداقت، دوستي، احترام و پذيرش باشد، كودك احساس امنيت و آرامش ميكند و از ابتلا به بسياري نابسامانيها محفوظ ميماند. از سوي ديگر، انتقادهاي بيجا و بيمورد و روابط خانوادگي گسسته و نابسامان كودك را مضطرب و آزرده خاطرميسازد و موجبات ابتلاء وي به بسياري از مشكلات رفتاري را فراهم ميآورد(شفيع آبادي ، 1374).
نوجوان به جهت بلوغ ، مشكلات طبيعي و ويژه خويش را به اندازه كافي دارا است و هر گونه مشكل ديگري بويژ در روابط والدين با هم ، مزيد بر علت بوده و بار عاطفي سنگينتري بر دوشهاي ناتوان نوجوان تحميل مي كند (شرفي ، 1380).
از آنجا كه والدين،اولين الگوهاي رفتاري هستند كه فرزند با آنها مواجه مي گردد بنابراين هرگونه انحراف در پدر و مادر، خطرناكترين عنصر محسوب مي شود. دانش آموز،چگونگي رفتار ، طرز سلوك، لباس پوشيدن ، غذا خوردن، مسئوليت پذيري، مهر و صفا، پرخاشگري، عشق، تعاون، ظلم و ... را از پدر و مادر خود ياد مي گيرد (كرمي نوري و مرادي، 1370).
اثرات محيط متشنج خانوادگي در دورا ن طفوليت و در دوران بلوغ با انواع اختلالات و بيماريهاي رواني ظاهر مي گردد. نفاق، ناسازگاري و مشاجره دائمي پدر و مادر و اطرافيان، آثار شومي در روان طفل باقي مي گذارد. طفل به علت عدم آرامش رواني، به تحصيل و كار خود بي علاقه شده، دائماً مضطرب و پريشان است و ثبات ندارد.آثار اين ناراحتيها بعد در سنين بلوغ و بزرگسالي به صورت عصيان، پرخاشگري، سركشي از مقررات و قوانين اجتماعي و يا بي تفاوتي، انزوا و گوشه نشيني ظاهر و منجر به ارتكاب جرائم مختلفي مي گردد (نلسون وايزرائيل، ترجمه منشي طوسي، 1375).
بررسي مطالعات نشان مي دهد وضعيت نابسامان خانواده و خانواده هاي از هم گسيخته و بي نظم و اغلب با مشاجرات لفظي و نزاع و كشمكش، عدم تفاهم اخلاقي و عقيدتي و طلاق و متاركه و فوت يكي از والدين است كه اينها معمولاً باعث از هم پاشيدگي نظام خانواده و هرج و مرج مي گردد.
يافته هاي كارول از تحقيق خود درباره غيبت دانش آموزان از مدرسه در انگلستان تا اندازه اي مطالب فوق را تأييد مي نمايد و نتيجه مي گيرد كه كودكان مدرسه گريز،علاقه اي به ماندن در مدرسه ندارند و ويژگي هايي به قرارزير دارند :
اين كودكان به خانواده هاي پر جمعيت تعلق داشتند كه در اين خانواده ها انضباط به نحوثابتي رعايت نمي شد. اين كودكان از غيبت مادردر دوران طفوليت و غيبت پدر در دوره بعدي يا دوران كودكي تجربه بيشتري داشتند. مدارس اين كودكان، غالباً تغيير كرده و سطح كار ارائه شده از كودك پائين بود (كان و همكاران ، بي تا ، ترجمه سلطاني فر ، 1370).
ويژگي هاي خانواده مي توانند در غيبت از مدرسه و مدرسه گريزي به شيوه هاي متفاوتي تأثير گذار باشد:
اولاً، خانواده هاي با وضعيت اجتماعي – اقتصادي بالا تمايل دارند كه در آموزش كودكانشان نسبت به وضعيت اجتماعي – اقتصادي پايين بيشتر دخيل شوند. پژوهش نشان داده است كه والدين با وضعيت اجتماعي – اقتصادي بالا بيشتر با معلمان و مدارس رابطه دارند و چنين رابطه اي، عملكرد تحصيلي كودكان را افزايش مي دهد.
دوم اينكه، والديني كه زمان بيشتري را با كودكانشان در فعاليتهايي كه رشد شناختي را بهبود مي بخشد، صرف مي كنند؛ به تقويت عملكرد تحصيلي كودكان شان كمك مي كند.
سوم اينكه، والديني كه ارزش ها و آرمانهاي مناسبي را براي كودكان شان ارائه مي كنند، سبب موفقيت آنها در مدارس مي شوند.
چهارم اينكه، والديني كه رفتار مسئوليت پذيري را ترويج مي دهند، كودكان شان را به پيشرفت تحصيلي ترغيب مي كنند.
سر انجام اينكه، سبك هاي والدين كه ارتباط سودمندي ميان والدين و كودكان ايجاد مي كند، به طور مثبت بر عملكرد تحصيلي تأثير مي گذارند(تيزلي ،2004).
مارگولين و امري (1982) در بازبيني ادبيات تحقيق راجع به چگونگي نقش كشمكش هاي خانوادگي در بروز مشكلات رفتاري و ناسازگاري كودكان و نوجوانان نظريه هايي ارائه داده اند. اين محققين از بررسي ادبيات سيستم هاي خانوادگي نظريه اي استنباط كرده اند كه بر اساس آن، نزول ارتباط هاي زناشويي منجر به ايجاد شبكه اي از ارتباط هاي خانوادگي مي شود كه بر اساس آن والدين به ميزان بسيار زيادي از مكانيسم هاي كنترل روانشناختي از قبيل القاء گناه براي نگهداري پيوستگي هيجاني كودك با خويش استفاده مي نمايند. در اين روش، والدين كودك رادرگير كشمكش خانوادگي مي كنند و به كودك القاء مي شود كه به دليل حضور وي كشمكش هاي خانوادگي رخ مي دهد ويا كشمكش هاي خانوادگي به خاطر او تحمل مي شود كه از آن تحت عنوان « پيوستگي موقتي بين نسلها » ياد مي شود.مكانيسم ديگر، انحراف يا در بيان بهتر «سپر بلا » است كه بوسيله آن مشكلات رفتاري كودك،سبب انحراف والدين و خانواده از كشمكش هاي زناشويي مي شود. اين عمل منجر به طرد كودك و نوجوان از طرف والدين خواهد شد و به احتمال زياد سبب روز مشكلات رفتاري بيشتري در كودك مي شود (خرمايي ، 1374).
امري ( 1982 به نقل از خرمايي ،1374) مكانيسم هايي را فرض مي كند كه ناسازگاري زناشويي را به مشكلات رفتاري كودكان و نوجوانان پيوند مي دهد. اين مكانيسم ها عبارتند از:
1- سر مشق گيري از رفتار آزارنده والدين
2- بدست آوردن كانون توجه والدين
3- بكار گرفتن روشهاي تربيتي بي ثبات توسط والدين كه از آن جمله پيامد هاي ناسازگاري زناشويي است.
ريد (1982)، درباره غيبت كنندگان مداوم از مدرس به اين نتيجه رسيد كه نمونه غيبت كنندگان نسبت به افراد عادي در زمينه اجتماعي شان متفاوت بودند. غائبين به طور قابل توجه اي از هم گسيختگي داشتند و والدين شان در وضع تأهل آشفته اي به سر مي بردند.
برخي از مكانيسم هاي ديگر مبتني بر نظريه يادگيري اجتماعي است. پاترسون (1982 به نقل از خرمايي ، 1374) اظهار مي دارد، كشمكش والدين ،خطر بروز مشكلات ضد اجتماعي را در كودكان و نوجوانان افزايش مي دهد. اين كشمكش ها سبب كاهش اعمال انضباط مؤثر و با ثبات در كودكان و نوجوانان مي شود. پاترسون ، هدايت رفتارهاي كودك توسط مادر را بهترين پيش بيني كننده مشكلات ضد اجتماعي در كودكان و نوجوانان مي داند. او در توضيح نظريه خويش،فرض « يادگيري اتفاقي » را مطرح مي سازد و اذعان مي دارد كه با افزايش كشمكش هاي زناشويي، والدين درگير در مشكلات زناشويي مي شوند و توجه كمتري به كودك معطوف مي دارند. كودك به طور اتفاقي ياد مي گيرد ، هنگامي كه رفتارهاي خارج از هنجار انجام دهد، موجب جلب توجه والدين مي شود. بنابراين وي در پاسخ به طرد شدگي از جانب والدين، راهبردهايي را به كار مي برد تا جلب توجه نمايد (خرمايي ، 1374).
اومان و همكاران (2002 به نقل از تيزلي،2004) در تحقيق خود به اين نتيجه رسيدند كه كودكاني كه در خانواده هاي تك والدي زندگي مي كنند در مقايسه با خانواده هاي دو والدي، احتمال زيادتري وجود دارد كه در آميزش جنسي ، فرار از مدرسه ، زد و خورد شركت كنند و از الكل يا دخانيات استفاده كنند.
پژوهش بر ساختار خانواده نشان مي دهد كه كودكان از خانواده هاي تك والدي ميزان بالاي غيبت از مدرسه و مدرسه گريزي را نشان مي دهند(كلين ، 1994 به نقل از تيزلي ،2004).
طبق نظر بيكر و همكاران(2001) ، عوامل خانوادگي تأثير گذار بر مدرسه گريزي عبارتند از: عدم راهنمايي يا نظارت والدين، خشونت در خانه، فقر، مصرف الكل يا مواد در خانه، فقدان آگاهي از قوانين حضور در مدرسه و تفاوت داشتن در نگرش ها نسبت به آموزش.
هر گونه تغيير در فضاي حاكم در ارتباط هاي خانوادگي سبب به وجود آمدن شرايطي مي شود كه كنش متقابل بين اعضاي خانواده را تحت تأثير قرار مي دهد. كشمكش خانوادگي، پيامد ارتباط هاي معيوب خانوادگي است ؛اين كشمكش ها از ساختار خانواده تأثير مي پذيرد. هنگامي كه يك يا چند تن از اعضاي خانواده نتوانند وظايف و نقش خود را به طور مناسب و شايسته اي انجام دهد، گسيختگي خانواده را بوجود مي آورد. شدت گسيختگي را در از هم پاشيدگي خانواده هايي كه اعضاي آنها ا هم جدا شده اند، مي توان ديد. وجود روابط عاطفي ضعيف و پر كشمكش بين اعضاي خانواده نيزگسيختگي خانواده محسوب مي شود. عامل بسيار مهمي كه تأثير زندگي خانوادگي را مشخص مي كند، فضاي عاطفي – رواني و سبك هاي تربيتي موجود در خانواده است. منظور از فضاي عاطفي – رواني خانواده، مجموعه روابط و تعاملات رواني و عاطفي است كه بين اعضاي خانواده وجود دارد. افراط و تفريط به كارهاي نادرست، نقش مهمي را در ايجاد مشكلات رفتاري كودكان دارد (خرمايي ، 1374).
فرار از مدرسه با بزرگتر شدن كودكان، بيشتر جنبه ناسازگاري پيدا مي كند. بسياري از اين كودكان، احتمالاً متعلق به خانواده هاي از هم گسيخته و يا داراي والدين و خواهر و برادران بزهكار هستند. تعدادي نيز بر اثر تغيير مكرر مدرسه و يا ردي و تكرار كلاس از مدرسه بيزار مي شوند. اين گونه كودكان غالباً به علت رفتار ضد اجتماعي و پرخاشگرانه، داراي مشكلات انضباطي هستند. فرار از مدرسه ممكن است صرفاً ناشي از ترس بيش از حد مدرسه باشد كه اين خود معلول شرايط نا مساعد خانواده و مدرسه است. به طور كلي، فرار از مدرسه مشكل كودكاني است كه نمي خواهند به مدرسه بروند و طرحهايي مي ريزند تا به جاي مدرسه رفتن،كار هاي ديگري انجام دهند. بديهي است كه اين گونه افراد از نظر سازگاري در مدرسه داراي مشكلاتي هستند(نوابي نژاد ،1373).
+ نوشته شده توسط ذ.مروتی - ا.بابایی در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت
5:25 |